JN44_2016_Webslider_01_v01
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

راهی ...

به فرهنگ باشد روان تندرست

رازنگاه



منظومه زیبای "رازنگاه" زنده یاد غلامعلی رعدی آذرخشی خاطره ای رو در ذهن من تداعی می کنه که بهش اشاره می کنم.

چند سال پیش که برای معاینه سالانه چشمم به مطب دکتر متخصص چشم رفته بودم روی میزش تک بیتی! توجه ام رو بخودش جلب کرد.

من ندانم به نگاه توچه رازیست نهان

...

طبق عادت همیشگی کاغذ وقلم در آوردم واون بیت رو تو دفتر یادداشتم نوشتم...چند روز پیش بصورت کاملا  اتفاقی چشمم افتادبه این شعرو حس کنجکاویم وادارم کرد تا ببینم این شعر از کدوم شاعره وقس علی هذا...

اگه خدابخواد پست بعدی رو به مرور کوتاهی از زندگی رعدی آذرخشی اختصاص خواهم داد...این منظومه زیبارو بخونید ولذت ببرید.




من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان

که من آن رازتوان دیدن و گفتن نتوان


که شنیده است نهانی که درآید در چشم

یا که دیده است پدیدی که نیاید به زبان


یک جهان راز ،در آمیخته داری به نگاه

در دو چشم تو فرو خفته مگر رازجهان


چو بسویم نگری لرزم و با خود گویم

که جهانی است پر از راز بسویم نگران


چه جهانیست جهان نگه ، آنجا که بود

از بد و نیک جهان هر چه بجویند نشان


گه ازو داد، پدید آید و گاهی بیداد

گه ازو دردهمی خیزدوگاهی درمان


نگه مادر پر مهر، نمودی از این

نگه دشمن پر کینه، نشانی از آن


گه نماینده مستی و زبونیست نگاه

گه فرستاده فر و هنر و تاب وتوان


بس که در راز جهان فرو ماندستم

شوم از دیدن همراز جهان سرگردان


یاد پر مهر نگاه تو در آن روزنخست

نرود از دل من تا نرود از تن ، جان


چون شدم شیفته روی تو ، از شرم مرا

بر لب آوردن آن شیفتگی بود گران


نارسیده به زبان،شرم رسیدی به سخن

لرزه افتاد ،هم بر لب و هم بر دندان


من فرو مانده در اندیشه که ناگاه نگاه

کرد دشوارترین کار ، بزودی آسان


تو به پاسخ نگهی کردی و در چشم زدن

گفتنی گفته شد و بسته شد آنگه پیمان


من برآنم که یکی روز رسد درگیتی

که پراکنده شود کاخ سخن را بنیان


به نگاهی همه گویندبه هم رازدرون

وندر آن روز رسد ،روزسخن را پایان


به نگه نامه نویسندوبخوانند سرود

هم بخندند و بگریند و برآرند فغان


بنگارند نشانهای نگه در دفتر

تانگهنامه چو شهنامه شودجاویدان


خواهم آن دم که نگه جای سخن گیرد و من

دیده را برشده بینم به سر تخت زبان


من مگربا تو نگفتم سخن خود به نگاه

تو مگر پاسخم از مهر ندادی چونان ؟


بود آن پرسش و پاسخ همه در پرتو مهر

ور نه این راز بماندی به میانه پنهان


مردمان نیز توانند سخن گفت به چشم

گر سپارند ره مهر هماره همگان


بی گمان مِهر در آینده بگیرد ،گیتی

چیره بر اهرمن خیره سر آید یزدان


به نگه باز نما هر چه در اندیشة توست

چو زبان نگهت هست به زیر فرمان


ای که از گوش و زبان ناشنوا بودی و گنگ

زندگی نو کن و بستان ز گذشته تاوان


با نگه بشنو و برخوان و بسنج و بشناس

سخن و نامه و داد و ستم و سود و زیان


گوهر خود بنما تا گهری همچو تورا

به گهر مادر گیتی   نفروشد  ارزان


"رعدی آذرخشی"



تاریخ ارسال: جمعه 12 شهریور‌ماه سال 1395 ساعت 10:03 | نویسنده: باهری | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد