JN44_2016_Webslider_01_v01
X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

راهی ...

به فرهنگ باشد روان تندرست

خاطرات پزشک شاه!



ادوارد پولاک پزشک آلمانی که در اواسط قرن نوزدهم، 10 سال در ایران زندگی می کرد، با شاه قاجار، حشر و نشر زیادی داشته است. او در سفرنامه ای که درباره این اقامت طولانی نوشته، یک روز ناصرالدین شاه را این گونه توصیف کرده است:

شاه حدود ساعت هشت صبح از حرمسرا خارج می شود، یک فنجان چای با قدری نان روغنی میل می کند که از طرف قهوه چی باشی تقدیم حضور می گردد. برحسب اشتها و خلق و خوی خود، بین ساعت نه تا یازده و نیم به بانگ بلند می گوید: «ناهار بیار.» و جواب خدمه همیشه این است «بله، قربانت شوم.» رئیس خلوت که فرمان به وی ابلاغ شده، به سهم خود فرمان را به آبدارباشی و او نیز به فراش باشی و فراش باشی هم به شاگردش بازگو می کند. کم اتفاق می افتد که این بچه فرمان را فراموش کند تا آن که شاه با بی صبری امریه را تکرار می کند تا بالاخره به او برسند و غذایش را بدهند. با مقدار غذایی که هر روز در مقابل شاه می گذارند، حدود صد نفر می توانند سیر شوند اما وی به تبعیت از رسمی موجود همیشه تنها غذا صرف می کند. اطبای مخصوص شاه، در فاصله ای ایستاده اند. یکی از درباریان، ماجرایی را از وقایع نامه ها بازمی خواند یا محاسبات مربوط به درآمد و مخارج مملکتی را به عرض می رساند که شاه پس از صرف صبحانه با «صحیح است» خود به آن ها صحه می گذارد. وی بر طبق رسم آن کشور، با انگشتان خود چلو برمی دارد و بی آن که نگاه کند می داند چگونه چیز خوب را از بد جدا کند. در نتیجه من بار ها شنیدم که می گفت: «شما چطور با این ابزار ها غذا می خورید؟ مزه غذا از سر انگشتان آدم شروع می شود.


»«ایران و ایرانیان»، صفحه 98



تاریخ ارسال: جمعه 7 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 09:23 | نویسنده: باهری | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد