JN44_2016_Webslider_01_v01
X
تبلیغات
نماشا
رایتل

راهی ...

به فرهنگ باشد روان تندرست

قیصر شعر ایران...



نه چندان بزرگم/ که کوچک بیابم خودم را/ نه آن‌قدر کوچک/ که خود را بزرگ.../ گریز از میانمایگی/ آرزویی بزرگ است؟


این متن درباره گریز است؛ گریز یک قیصر از متوسط بودن؛ یک قیصر که شاید آخرین نفری است که ممکن است به خودش اجازه بدهد میانمایه باشد؛ شبیه آن انبوهی باشد که اسمش «میانگین»، «حد وسط»، یا هر چیز دیگری است.این متن درباره ویژگی‌های یک قیصر است؛ ویژگی‌هایی که او را از محدوده «میانگین» دور می‌کند؛ ویژگی‌هایی که از او آدمی ‌می‌سازد که دیگران ـ هر طور که هستند و هر طور که فکر می‌کنند ـ نمی‌توانند در مقابلش مکث نکنند و در چشمانش دقیق نشوند.


-نام:

 نمی‌دانم هیچ‌وقت کسی از او پرسید چرا اسمش قیصر است؟ از او پرسید چطور می‌شود که یک نفر اسم پسرش را می‌گذارد قیصر؛ یک آدم عادی در شهر کوچک کهنی در جنوب ایران؟ آیا این نام چقدر یا چند بار او را به این فکر انداخته که باید جور دیگری باشد؟ به هر حال این نامی‌ نیست که صاحبش را راحت بگذارد. مگر چند نفر هستند که اسمشان قیصر است و مگر چند تا اسم هست که با حرف آخر عشق شروع شود؟

- شعر:

وقتی شعر در یک آدم حقیقت داشته باشد، به او الصاق نشده باشد، او ناچار از تفاوت است؛ او دنیا را جور دیگری می‌بیند.شعردر قیصر امین‌پور حقیقت داشت. او از آنهایی بود که ناچار از شاعری‌اند. از آنهایی نبود که تلاش می‌کنند شاعر باشند.از آنهایی بود که شاعر هستند و تلاش می‌کنند آن را در انبوه چهره‌ها، خیابان‌ها و ساختمان‌ها گم نکنند. به قول نزار قبانی شعر بر او وارد می‌شد؛ با او سوار اتوبوس می‌شد و گاهی در حالی که داشت از خیابان رد می‌شد، پالتوش را می‌کشید.در میان تصنیف‌ها و آوازهایی که با اشعار قیصر خوانده شده، معروف‌تر از همه آلبوم «نیلوفرانه» علیرضا افتخاری است که در زمان خودش رکورد فروش را شکست. افتخاری در مراسم تشییع قیصر بخشی از همین کاست را خواند و همه را به گریه انداخت: « خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن...» شاید این یکی از دلایلی بود که باعث می‌شد کتاب‌های او را روی دست ببرند. شاید او تنها شاعر این سال‌ها بود که چاپ هر کتاب شعرش یک اتفاق بود و بلافاصله به چاپ‌های دوم و سوم می‌رسید.شاید او تنها شاعر این سال‌ها بود که این قابلیت را به دست آورده بود؛ بدون اینکه شعرهای دخترمدرسه‌ای بگوید، بدون اینکه به کسی یا چیزی فحش بدهد و بدون اینکه مرده باشد.

- خودداری و سکوت :

قیصر امین‌پور حرف نمی‌زد. درباره خودش حرف نمی‌زد. درباره شعرش حرف نمی‌زد. درباره گذشته اش حرف نمی‌زد. درباره سلیقه سیاسی‌اش حرف نمی‌زد. درباره اینکه چرا حرف نمی‌زند، حرف نمی‌زد. درباره دیگران و اینکه چه کار دارند می‌کنند یا چرا دارند این کار را می‌کنند یا بهتر است چه کار کنند، حرف نمی‌زد. درباره مملکت، درباره سیاست حرف نمی‌زد؛ این بخشی از کاراکتر او بود، بخشی از شاعر بودن‌اش.شاعر حرف نمی‌زند؛ شعر می‌گوید و او درباره اینها شعر گفت. شعر گفت و تماشا کرد که دیگران چی می‌گویند، کی چه تحلیلی می‌دهد. این تماشا و سکوت در تمام این سال‌ها به او تشخص عجیبی داد؛ «یکی هست که خوب شعر می‌گوید و حرف هم نمی‌زند». چطور می‌شود درباره او حرف نزد؟چهره در چهره او چیزی بود که به شما اجازه نمی‌داد زیاد نزدیک شوید و به شما اجازه نمی‌داد راهتان را بگیرید و بروید. شاید عبارت دقیق یا آشنایی برای این خصوصیت نشود پیدا کرد و شاید عبارتش همین باشد که چهره او خصوصیت داشت؛ کاراکتر داشت؛ در آن تصمیم بود و تردید هم بود؛ انگار به همه چیز مشکوک باشد. در آن محبت بود و ابهت بود؛ چهره‌ای که به تیرگی می‌زد و در آن، ظرافت شاعرانه جایش را به درد داده بود. این اواخر اگر او را می‌دیدید، مثل این بود که خود درد را دیده باشید.

 - طنز:

طنز در شخصیت آدم‌ها مثل خود «شخصیت» است؛ وقتی هست، جلب توجه می‌کند. در مورد امین‌پور، این ویژگی را اگر شاگرد او یا همکارش بودید یا هر نسبت دیگری که با او داشتید و منجر به معاشرت می‌شد، بیشتر درک می‌کردید؛ چون خیلی وقت‌ها ممکن بود طعمه بعدی، خود شما باشید.یادم هست قرار بود تلفنی شعرش را بخواند و من برای چاپ در مجله یادداشت کنم. مصرع‌های دوم را تا آخر نمی‌خواند و می‌گفت: «خودت شاعری، حدس بزن». من گفتم شاعر نیستم؛ یک موقعی قصد داشتم شاعر بشوم ولی بعد دیدم فایده ندارد. گفت: «دیدی با شعر نگفتن بیشتر به عالم شعر خدمت می‌کنی. عیبی ندارد، درباره بعضی‌ها هم این‌طوری است».طنز به کاراکتر شاعرانه او بعد دیگری می‌داد چون از یک شاعر، قبل از هر چیز، توقع حس و لطافت و رقت و رمانس دارند اما طنز، سرو کارش با بی‌رحمی‌، زمختی، تعقل و خرده‌گیری است.


مزار قیصر

- مرگ

اوسحرگاه یک روز سه‌شنبه در بیمارستان دی تهران به دلیل ایست قلبی فوت کرد. می‌دانم، هیچ نکته خاصی در این کلمه‌ها و این نام‌ها وجود ندارد؛ تنها نکته‌اش این است که ما فراموش کرده بودیم؛ سحر آن روزی که خبر تصادف بد قیصر امین‌پور در جاده شمال آمد را فراموش کرده بودیم.خبر این بود که او کشته شده ـ و عجیب هم بود که نشده بود و بعد تصحیح شد؛ «آسیب جدی دیده است، در بیمارستان است». و شاید این اولین‌بار بود که همه ما از اینکه یکی در بیمارستان است، خوشحال شدیم. به هر حال او این فرصت را داشت که دوباره زندگی کند و ما این فرصت را داشتیم که به داشتنش و بودن‌اش عادت نکنیم. این لطفی بود که مرگ در حق یک شاعر روا داشته بود.


تاریخ ارسال: دوشنبه 10 آبان‌ماه سال 1395 ساعت 10:30 | نویسنده: باهری | چاپ مطلب
نظرات (0)
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد